١٦ساعت گذشته بود. هنوز نتوانسته بود همسرش را پیدا کند. فریادزنان، اسم همسرش را صدا می زد. اجازه نمی داد کسی بولدوزر را روشن کند. امید داشت به زنده بودن همسرش؛ با صدای بلند می گفت: «فرانک باردار است، باید نجاتش بدهیم.»...