
زن 32 ساله در روز زایمان زه همسایه با صحنه عجیبی مواجه شده بود که باورش سخت بود. زن ۳۲ساله در سومین بارداری اش خیلی سنگین شده و حال و روزش به هم ریخته بود. گاهی فکر می کرد به پایان زندگی نزدیک شده، شوهرش را صدا می زد و وصیت می کرد که بعد از مرگش چکار کنند. گاهی نیز ویارش به غذا و میوه ای خاص می افتاد و بعد از آن که شوهرش با موتورسیکلت گوجه ای رنگ می رفت و خوراکی مورد نظر را می خرید او نمی توانست چیزی بخورد و بدو بیراه می گفت. بالاخره ۹ ماه انتظار به سر آمد. ساعت ۱۰صبح یک روز گرم تابستانی درد زایمان به سراغ انیس خانم آمد. گوشی را برداشت هرچه به مغازه شوهرش زنگ زد کسی جوابگو نبود. از پسربزرگش سعید خواست برود و زن همسایه را خبر کند. زن همسایه هم آمد. زهرا خانم دستپاچه شده بود. او دوان دوان خودش...
ادامه مطلب